بعثت پیامبر صلوات الله علیه و آله وسلم در تاریخ طبری

بعثت پیامبر صلوات الله علیه و آله وسلم در تاریخ طبری

سید ابراهیم سید علوی

 بعثت حضرت محمد بن عبدالله (ص) اصلی‌ترین و بنیادی‌ترین حادثه از رخدادهای سیره و تاریخ نبوی است و بی‌تردید، کوچک‌ترین خدشه در این امر، می‌تواند بسیاری از مسائل اساسی و رویدادهای حیات آن بزرگوار را زیر سؤال برد.

مع‌الأسف در بررسی کتب سیره، تاریخ و حدیث، آشفتگی‌هایی در زمینه چگونگی مبعث و حوادث لحظۀ بعثت و برخی رویدادهای پس از آن، مشاهده می‌شود. و در عین حالی که ممکن بود در پرتو آیات قرآنی و احادیث قطعی و روایت شده از ائمه اهل‌بیت (ع)، آن سلسله روایات سست و ضعیف تمحیص گردد؛ اما چنین کاری به طور اصولی و مستقل انجام نشده است.

از جمله منابعی که آن احادیث کذایی بدون تحقیق و تحلیل، به صورت ارسال مسلم در آن‌ها آمده «تاریخ طبری» است.

محمد بن جریر طبری که از مورخین و مفسرین صاحب اثر و دارای نام و شهرت است به سال (224 ه) در آمل مازندران زاده شده و در 310 ه درگذشته است و در عین حال که پژوهشگرانی قبل و بعد از او دارای نام و آوازه بوده‌اند، مثل: یعقوبی، بلاذری، واقدی، مسعودی، ابن مسکویه و ابن اثیر و دیگران، مع‌ذلک مکانت او در میان بخصوص مورخان، همچنان، در سطح بالاست و کتابش در میان کتب، به عنوان یکی از منابع و مراجع دست اول، مورد مراجعه اهل تحقیق است.

ذکر این نکته لازم است که طبری تاریخ‌نگار و گزارشگری نیست که صرفاً مطلبی را از محدثی نقل کند و بگذرد؛ زیرا احیاناً ملاحظه می‌شود که او پس از نقل مطلبی به نقادی پرداخته و نادرستی آنچه را که گفته‌اند؛ گوشزد می‌کند که در ذیل نمونه‌ای را می‌آوریم.

لیکن در مورد روایات بعثت که برخی فوق‌العاده مخدوش و سست به نظر می‌رسد، بدون اظهار نظر و اشاره به ضعف آن‌ها، روایت کرده و گذشته است!

نمونۀ مزبور:

طبری دربارۀ ازدواج حضرت محمد (ص) با خدیجه (س) ماجرایی را نقل می‌کند که خلاصۀ آن چنین است:

خدیجه زنی شریف بود و بزرگان قریش مایل به ازدواج با وی بودند؛ اما او میل داشت با حضرت محمد (ص) ازدواج نماید.

روزی پدرش را که مخالف با ازدواج وی با او بود، مست کرد و آنگاه گاوی به عنوان ولیمه ذبح نمود و آن را با ریحان و گیاه خلوق معطر ساخت و برای رسول خدا (ص) فرستاد و با وی ازدواج کرد. وقتی پدرش به هوش آمد، پرسید: این جشن و بساط سور و سات چیست؟ خدیجه (س) گفت: مرا به عقد محمد (ص) درآوردی. او گفت: من چنین کاری نکرده‌ام که بزرگان قریش از تو خواستگاری می‌نمودند و من موافقت نمی‌کردم.

طبری پس از نقل این ماجرا می‌نویسد:

«واقدی گفت: این حدیث، غلط و نادرست است و حدیث صحیح و ثابت در نزد ما آن است که پدر خدیجه قبل از فجار از دنیا رفته و مرده بود و خدیجه (س) را عمویش به عقد رسول‌الله (ص) درآورده است. (1)

ملاحظه می‌کنید که طبری، صرفاً به نقل اقوال و گزارش روایات اکتفا نمی‌کند و احیاناً نظری محققانه پیرامون صحت و سقم وقایع و رخدادها، ابراز می‌دارد.

نکتۀ قابل توجه دیگر که ذکر آن ضروری می‌نماید، بیان ارزش کتاب طبری است. او در مواردی از کتاب خود بر خلاف انتظار که حذف و تحریف و سانسور بنا بر مصلحت حاکمان زمان تألیف کتاب، متداول بوده در نقل یکی از آن وقایع، امانت را رعایت کرده و سندی از اسناد مذهب حق را به دست نسل‌های آینده رسانیده است.

ابن عباس از حضرت علی بن ابیطالب (ع) روایت کرده که پیامبر اسلام (ص) پس از نزول آیه «و انذر عشیرتک الاقربین» (شعرا 4/21) مأمور شد که در مکه به دعوت علنی بپردازد و رسالت توحیدی را با انذار خویشاوندانش آغاز نماید.

حضرت رسول اکرم (ص) بدین منظور خویشاوندان نزدیکش را مهمان کرد و پس از پذیرایی مختصر با آنان سخن گفت و فرمود: «ای فرزندان عبدالمطلب! من جوانی را سراغ ندارم که برنامه‌ای بهتر از آنچه من برای شما آورده‌ام ارائه دهد، من خیر دنیا و آخرت برای شما آورده‌ام، پس هر کدام از شما، مرا در این رسالت یاری کند او برادر، وصی و خلیفۀ من در میان شما خواهد بود. آنان همگی ساکت نشسته بوند». حضرت علی (ع) فرمود: «من که جوان‌ترین بودم اظهار داشتم: من حاضرم شما را مدد و یاری رسانم».

آنگاه پیامبر اکرم (ص) فرمود: «ان هذا اخی و وصیی و خلیفتی فیکم فاسمعوا له و اطیعوا» و قریش بلند شدند و با نیشخند، خطاب به ابو طالب گفتند: به تو فرمان داد که از این پسرت اطاعت کنی و فرمان او بشنوی و اجرا کنی. (2)

این، یکی از درخشان‌ترین اسناد تاریخ است و نشان می‌دهد که پیامبر گرامی (ص) از امر خلافت و رهبری امت پس از وفات خود غافل نبوده؛ بلکه از آغاز آن را مورد توجه قرار داده است و حتی محمد‌حسین هیکل مصری در کتاب «حیاة محمد» این جریان تاریخی را نقل کرده و چون از سوی افراد متعصب مورد حمله قرار گرفت، در چاپ‌های بعدی کتابش، به حذف و سانسور، متوسل شد.

مرحوم سید محسن امین پس از نقل این ماجرا از تاریخ طبری می‌نویسد:

«این حدیث را طبری در تفسیرش نیز با همان سند و متن آورده، مگر اینکه ناشرین کتاب بر پایه «شنشنه اخزمیه» حدیث را تحریف کرده به جای کلمه «اخی و وصیی و خلیفتی» جملۀ «اخی و کذا و کذا» را نهاده‌اند و محمد‌حسین هیکل نیز در چاپ نخست «حیاة محمد» آن را آورده؛ ولی در چاپ دوم بر اثر فشار عده‌ای متعصب و در ازای پیش خرید یک هزار نسخه از کتاب، آن را حذف کرده است. (3)

اما موضوع اصلی مقاله یعنی بعثت و چگونگی برانگیخته شدن حضرت محمد (ص) به نبوت و رسالت و احادیث طبری پیرامون آن، لازم است قبلاً چند نکتۀ مقدمه گونه مورد تأکید قرار گیرد:

1) خداوند عز اسمه، حضرت رسول اکرم (ص) را خیلی پیش‌تر از زمان بعثت، تحت تعلیم و تربیت خاص، قرار داده و او را برای پذیرش مسئولیت سنگین رسالت آماده می‌ساخته است و این گونه نیست که پیغمبر اسلام (ص) بدون کوچک‌ترین سابقه و به طور غافلگیرانه با وحی و فرشته وحی روبرو شده باشد!

حضرت علی (ع) چنین فرمود: «و لقد قرن الله به صلی الله علیه و آله من لدن ان کان فطیما اعظم ملک من ملائکته یسلک به طریق المکارم و محاسن اخلاق العالم لیله و نهاره.» (4)

همواره خداوند از دوران شیرخوارگی حضرت محمد (ص) بزرگ‌ترین فرشته از فرشتگان خویش را همراه وی کرده بود تا راه بزرگواری و اخلاق نیکوی جهانی را شب و روز به او یاد دهد.

بنابراین، هرچند که حضرت محمد (ص) در سن چهل سالگی به بعثت رسیده و تشرف به رسالت یافته است، لیکن این بدان معنی نیست که پیش‌تر، هیچ‌گونه ارتباطی با جهان غیب و عالم وحی نداشته و اولین بار در چهل سالگی با فرشته مواجه شده باشد و از فقرات تاریخ هم بر این دعوی، شواهد فراوان می‌توان ارائه داد که برای رعایت اختصار، از ذکر آن‌ها صرف نظر می‌شود.

2) ناگفته پیداست که جنبه فوق‌العادگی انبیاء و رسولان الهی و شخصیت رسالت آنان در پرتو وحی می‌باشد «قل انما انا بشر مثلکم یوحی الی» (کهف/110) بگو جز این نیست که من انسانی همانند شما هستم که به من وحی می‌رسد.

پس رسول اکرم (ص) با آمادگی قبلی و با نزول فرشته وحی و آگاهی حاصل از آن، با آرامش خاطر و اطمینان کامل و زائد الوصفی پیام نبوت را در یافته و به خانه و نزد همسرش برگشته است و بی‌آنکه بترسد و مسائل مشابه دیگر پیش آید، خانواده‌اش را در جریان رسالت خویش قرار داده و هرچند که هنوز مأمور دعوت علنی نبوده است، حضرت خدیجه (س) و حضرت علی بن ابیطالب (ع) و احتمالاً زید بن حارثه و کسان دیگر، ایمان آورده و مسلمان شده‌اند.

3) دربارۀ اینکه پیغمبر اسلام (ص)، به هنگام بعثت و نزول جبرئیل و فرشتۀ وحی و در لحظه برانگیخته شدن به رسالت، نترسیده و هیچ شک و تردید و مسائل مشابه دیگر برایش رخ نداده، امامان اهل‌بیت (ع)، مطالب ارزنده‌ای بیان داشته‌اند.

به روایت محمد بن سنان، امام صادق (ع) در پاسخ این پرسش که رسولان از کجا و چگونه دانسته‌اند که پیامبر و رسول‌اند؟ فرمود: پرده از جلوی چشم آنان کنار رفته است. (5)

و زراره از امام ابی عبدالله (ع) پرسید: «چگونه حضرت محمد (ص) از مسئلۀ وحی و آن کسی که نزد او می‌آمده (فرشتۀ وحی) بیم آن نداشته که وسوسۀ شیطانی باشد (نه وحی واقعی)». امام در پاسخ فرمود: «خداوند وقتی بنده‌ای را به عنوان رسول و پیغمبر انتخاب می‌کند، آرامش و وقار بر دل او نازل می‌گرداند. پس آنچه بر وی نازل می‌شود و آن کس که نزد او می‌آید، همانند آن است که انسانی با چشم خویش، یک صحنۀ عینی را ببیند. (6)

4) امین الاسلام طبرسی در تفسیر سورۀ مدّثر، پس از نقل روایت جابر بن عبدالله (که به مشابه آن در تاریخ طبری بعداً اشاره خواهیم کرد) می‌نویسد:

«این مطلب درست نیست؛ زیرا خداوند به رسولش وحی نمی‌کند، مگر با براهین آشکار و نشانه‌های روشن که جملگی دلالت بر آن دارند که آن (وحی) از ناحیۀ خداست. پس هیچ نیازی به امر دیگر نیست و ابداً پیامبر وحشت نکرده و نترسیده است. (7)

5) قاضی عیاض، یکی از علمای بزرگ اهل تسنن می‌نویسد:

«صحیح نیست شیطان به شکل فرشته درآید و امر را بر پیامبر (ص) مشتبه کند، نه در آغاز رسالت و وحی و نه پس از آن ... (8)

6) ابو جعفر محمد بن جریر طبری می‌نویسد:

رسول خدا (ص) قبل از آنکه جبرئیل خبر رسالت و نوید نبوت را برای وی آورد، آثار و علائمی را می‌دید. از آن نوع آثار و نشانه‌هایی که انسان‌های مورد اکرام و تفضل الهی می‌بینند. (9)

7) وحی، آن شعور مرموز و منبع آگاهی و علم و یقین برای پیامبران، امری بوده روشن و روشنگر و رسول اکرم (ص) امّی و درس ناخوانده، همۀ اطلاعات و آگاهی‌های لازم را در پرتو وحی به دست آورده است و از آن جمله ثابت، آرامش و اطمینان خاطر، چنان که آیات قرآنی بدین معنی گواه است:

«کذلک لنثبت به فؤادک»(فرقان/32): این گونه به وسیلۀ وحی و قرآن دل تو را محکم و آرام می‌کنیم.

«قل نزّله روح القدوس من ربک بالحق لیثبت الذین امنوا و هدی و بشری للمسلمین» (نحل/102): بگو روح‌القدس آن (قرآن) را از سوی پروردگارت به حق فرو فرستاده تا بدان وسیله مؤمنان را ثابت و آرامش بخشد و هدایت و مژده‌ای باشد برای مسلمانان.

«قل انی علی بینّة من ربی و کذّبتم به»(انعام/57): بگو، من بینه و دلیل واضح (وحی) از پروردگارم دارم و شما آن را دروغ می‌پندارید.«و قل هذه سبیلی ادعوا الی الله علی بصیرة انا و من اتبعنی»(یوسف/ 108): و بگو این است راه من که خود و پیروانم را روی بصیرت و بینش، به آن فرا می‌خوانم.

نتیجه آن که، وحی برای پیغمبر اسلام و دیگر انبیاء، نه تنها موجب ترس، وحشت، اضطراب، شک و تردید، نمی‌تواند باشد، بلکه اگر بر فرض به حکم بشری، نقایصی در کار ایشان بوده به وسیلۀ وحی و در پرتو آن، برطرف گردیده است.

احادیث طبری پیرامون مبعث:

در بررسی این بخش از تاریخ طبری، ملاحظه می‌شود که او روایت‌های فراوانی از راویان گوناگون نقل کرده است، مثل: خدیجه، عایشه، جابر بن عبدالله، ابوذر غفاری، زهری، عروة بن زبیر، سلیمان شیبانی، عبدالله بن شداد، عبید بن عمیر، عبدالله زبیر، اسماعیل بن ابی حکیم، یحیی بن ابی کثیر و ابو سلمه.

اولا مضامین احادیث مورد نظر متنی ناهماهنگ و غیر قابل جمع دارند و با در نظر گرفتن وحدت واقعه، همۀ آن‌ها نمی‌تواند صحیح باشد. ثانیا: در برخی موارد نشانه‌های جعل و دروغ کاملاً مشهود است. ثالثا: در سند برخی از آن‌ها و وثاقت برخی راویان و وسایط نقل، سخن داریم. و اینک با رعایت اختصار به بررسی و تحلیل قسمتی از آن‌ها می‌پردازیم:

حدیث نخست:

زهری، از عروة بن زبیر، از عایشه، چنین روایت کرده: نخستین بار که به پیغمبر (ص) وحی شد و پیام رسید، در خواب و رؤیای صادقه بود، همچون سپیدۀ صبح، سپس انزوا و خلوت گزینی برایش محبوب گردید و در غار حرا چندین شب به نیایش و عبادت می‌پرداخت و نزد خانواده نمی‌آمد و بعد از چندی، به خانه برمی‌گشت و دوباره آماده می‌شد که به غار برگردد که ناگهان حق و (فرشته-جبرئیل) بر او آمد و گفت: ای محمد! تو رسول خدا هستی. محمد گفت: زانو بر زمین زدم (وحشت‌زده) ایستادم. سپس پریدم و در حالتی از اضطراب و تشویش که گوشت پشت گردنم می‌لرزید، بر خدیجه وارد شدم و گفتم مرا با پارچه‌ای بپوشانید، تا اینکه «ذهب الروع عنی» یعنی: آن ترس و وحشت برطرف گردید.

جبرئیل، باز نزد من آمد و گفت ای محمد! تو رسول خدا می‌باشی. تصمیم گرفتم خود را از بالای کوه، به پائین بیندازم، در این فکر بودم که جبرئیل برایم آشکار شد و گفت ای محمد! منم جبرئیل و تو رسول‌الله هستی و سپس گفت: «اقرأ باسم ربک» پس خواندم، نزد خدیجه برگشتم و به او گفتم: «لقد اشفقت علی نفسی» یعنی بر خویشتن خویش اندیشناکم و خدیجه را از ماجرا مطلع ساختم.

خدیجه گفت: مژده باد، به خدا قسم، خداوند تو را خوار نمی‌سازد که تو صلۀ رحم کننده، راست‌گو، امانت‌دار، حامی ضعیفان، مهمان‌نواز، و دستیار گرفتاران هستی. خدیجه نزد ورقة بن نوفل بن اسد آمد و گفت راجع به برادرزاده‌ات بشنو که چه بر سرش آمده است، آنگاه جریان را برای وی شرح داد.

ورقة بن نوفل گفت: این همان ناموس اکبر است که بر موسی بن عمران نازل شده است، ای کاش من به روزگار او جوان می‌بودم و آن هنگام که خویشاوندان تو (پیامبر) تو را از مکه بیرون می‌کنند، من زنده می‌بودم.

خدیجه گفت: ای ورقه! راستی او را از مکه بیرون خواهند کرد؟ ورقه گفت: آری، هیچ مردی همانند او دعوتی را مطرح نکرده مگر آنکه با وی دشمنی شده و من اگر زنده باشم شدیداً تو را (محمد) کمک خواهم کرد. (10)

راوی این حدیث عبارت است از: زهری، از عروه پسر زبیر، از عایشه و مضامین قابل بحث آن به ویژه عبارت‌اند از جمله‌های: «حتی ذهب الروع عنی» و «لقد اشفقت علی نفسی» و «فلقد هممت ان اطرح نفسی من حالق من جبل»

اولا: هیچ ترس و وحشتی برای پیغمبر اسلام (ص)، به هنگام بعثت پیش نیامده و هیچ‌گونه شک، تردید و بیم و اضطراب از ناحیۀ وحی، متوجه آن حضرت نشده است.

ثانیا: تصمیم بر خودکشی، ناشی از همین نگرانی خاطر و آشفتگی فکر و یا هر امر احتمالاً مشکل و ناراحت‌کنندۀ دیگر، متناسب با ساحت مقدس نبی اکرم (ص) نیست و اصول مسلم و قطعی، چنین چیزی را نفی می‌کند؛ زیرا این اندازه ضعف نفس و بی‌ارادگی در مورد انسان‌های معمولی، عیب و نقص محسوب می‌شود، تا چه رسد به شخصیت کامل‌ترین انسان و افضل پیامبران.

اما راویان حدیث، که محمد بن مسلم معروف به ابن شهاب زهری از آن جمله است و احادیث فراوان در این کتاب و کتاب دیگر از او نقل شده هر چند که برخی اهل سنت او را به عظمت یاد می‌کنند لیکن ابو الزناد گفت: ابن شهاب هر چه می‌شنید می‌نوشت. (11) محمد بن یحیی گفت: ثابت نیست که زهری از عروه حدیثی شنیده باشد؛ هر چند که اهل حدیث بر این معنا اتفاق دارند و اجماع ایشان حجت است. (12) احمد بن سنان گفت: یحیی بن سعید ارسال زهری و قتاده را معتبر نمی‌دانست و می‌گفت آن، همچون باد است. (13)

زهری در دربار عبدالملک مروان و سپس هشام بن عبدالملک مروان و سپس هشام بن عبدالملک و یزید بن عبدالملک همواره حضور داشت و از درباریان نزدیک محسوب می‌شده و به پست قضاوت رسیده است، نیاکان او هم سابقۀ درخشانی در اسلام ندارند، جد او عبدالله بن شهاب در غزوۀ بدر، با مشرکین بود و او از جمله کسانی است که قرار گذاشته بودند اگر رسول‌الله (ص) را ببینند، وی را به قتل برسانند و یا کشته شوند. (14)

به هرحال کیفیت حال خود او در میان علمای شیعه محل بحث است و در کتاب تنقیح المقال به طور قطع تضعیف شده است. (15)

عروة بن زبیر نیز وضعی بهتر از او ندارد، ابن ابی الحدید می‌نویسد: معاویه، تعدادی از صحابه و تابعین را خریده بود که احادیث دروغی در مذمت علی بن ابیطالب (ع) نقل کنند و برای این عمل زشت، دستمزد می‌پرداخت و از آن جمله همین عروة بن زبیر بوده است.

عبدالرزاق از معمر نقل می‌کند که او گفت: نزد زهری دو حدیث از عروه دربارۀ علی بن ابیطالب (ع) وجود داشت، روزی از وی راجع به آن‌ها سؤال کردم، در پاسخ گفت: چه کار داری با آن‌ها و حدیثشان (یعنی زهری و عروه) خدا به وضع آن‌ها عالم‌تر است. من آنان را در مورد بنی‌هاشم متهم می‌دانم. (16)

عروه و زهری دو نفره در مسجد مدینه می‌نشستند و به علی (ع) ناسزا می‌گفتند، این خبر به گوش امام سجاد علی بن حسین (ع) رسید، آمد بر بالای سر ایشان ایستاد و فرمود: اما توای عروه! پدرم با پدر تو نزد خدا درباره‌شان حکم شد و پدر من حاکم گردید و اما تو، ای زهری! اگر در مکه بودیم کرامت پدر تو را نشان می‌دادم که چیست؟ (17)

عبدالله بن عمر بن خطاب عروه را منافق می‌دانست، عروه خود گوید: روزی نزد عبدالله آمدم و از او پرسیدم که ما با این سلاطین و پیشوایان (خلفای اموی و مروانی) هم مجلس می‌شویم و از هر بابی سخنی به میان می‌آید و می‌دانیم که همه آن‌ها حق نیست، باز آنان را تصدیق می‌کنیم و آنان قضاوت ظالمانه و جائرانه می‌کنند، مع‌ذلک تقویتشان می‌نماییم و تحسینشان می‌کنیم، این رفتار ما را چگونه می‌بینی؟ پر عمر گفت: ای برادر من! ما این کار را در زمان رسول‌الله (ص) نفاق می‌دانستیم. نمی‌دانم نزد شما چه نام دارد؟! (18)

بنابراین، حدیث مزبور علاوه بر متن از لحاظ سند نیز مخدوش می‌باشد. و مسئلۀ مهمی مثل مبعث را نمی‌توان با این گونه احادیث و روایات احتمالا مجعول و غلط، تفسیر و تبیین کرد.

حدیث دوم:

سلیمان شیبانی از عبدالله بن شداد نقل می‌کند: جبرئیل (ع) نزد محمد (ص) آمد و گفت، بخوان ای محمد! گفت چه بخوانم؟ جبرئیل او را بفشرد و گفت: بخوان ای محمد! گفت چه بخوانم؟ جبرئیل باری دیگر او را بفشرد و گفت بخوان ای محمد! گفت چه بخوانم؟ جبرئیل گفت: «اقرأ بسم ربک الذی خلق» بخوان به نام پروردگارت که آفرید، پس او نزد خدیجه آمد و گفت: «ما ارانی الا و قد عرض لی» یعنی: به گمانم عارضه‌ای برای من پیدا شده است، خدیجه گفت: به خدا قسم، پروردگار تو، هرگز چنین نمی‌کند، تو هیچ‌وقت کار بد نکرده‌ای.

راوی حدیث گفت:

خدیجه نزد ورقة بن نوفل آمد و ماجرا را با وی باز گفت، ورقه اظهار داشت: ای خدیجه اگر راست گفته باشی! شوهرت پیامبر است و از امت خویش سختی‌ها خواهد دید و اگر زمان رسالت او را درک کنم، ایمان خواهم آورد.

از قضا جبرئیل مدتی نزد محمد (ص) نیامد. خدیجه به وی گفت: «ما آری ربک الا قلاک» یعنی: به گمانم پروردگار تو، رهایت کرده و دشمنت می‌دارد! پس آیات سورۀ والضحی، نازل شد. (19)

راویان این حدیث عبارت‌اند از: سلیمان شیبانی و عبدالله بن شداد. و مضمون غریب آن، جمله‌های: «ما ارانی الا و قد عرض لی» و «ما آری ربک الا قلاک» می‌باشد.

دربارۀ ابواسحاق سلیمان بن ابی سلیمان شیبانی گفته و نوشته‌اند که او علی امیرالمؤمنین (ع) را ترک گفت و به معاویه پیوست و علی (ع) هم خانۀ او را در کوفه درهم کوبید و مصقله یک مرد نصرانی را فرستاد تا خانوادۀ او را از کوفه انتقال دهد؛ اما امیرالمؤمنین (ع) او را دستگیر کرده و کیفرش داد. به هر حال معاویه، سلیمان شیبانی را حاکم بر طبرستان (مازندران) کرد و او در همان‌جا درگذشت و مرد. (20)

بنابراین سلیمان از هواداران معاویه بوده و به احتمال قوی از گروه حدیث‌فروشانی باشد که به استخدام معاویه درآمده‌اند.

اما عبدالله بن شداد، هرچند که صاحب معجم رجال الحدیث او را ستوده و از خواص اصحاب امیرالمؤمنین دانسته است (21) لیکن ابن حجر می‌نویسد: ابن قطّان او را مردی مجهول‌الحال معرفی کرده است، علاوه آن که حدیث او مرسل می‌باشد. (22)

و غرابت مضامین مورد ذکر در این حدیث بر هیچ صاحب عقل سلیمی پوشیده نیست؛ زیرا چنانکه قبلاً خاطرنشان ساختیم، پیامبر اکرم (ص)، رسالت را با اطمینان و بصیرت تمام، دریافته و هرگز احتمال بیماری و عارضه در نفس خویش نداده است.

و اما شأن نزول «و الضحی» آن‌گونه که در این حدیث یاد شده دروغ است و حضرت خدیجه (س) چه قبل از بعثت و چه پس از آن، کمال شناخت را نسبت به پیغمبر (ص) داشته و ابداً به چنین سخن دور از ادب و معرفت لب نگشوده است. (23)

حدیث سوم:

عبید بن عمیر بن قتاده لیثی روایت کرده:

رسول خدا (ص) همه ساله در غار حرا در یکی از ماه‌ها مجاور می‌شد، فقرا را اطعام می‌کرد و وقتی اعتکافش تمام می‌شد به مکه باز می‌گشت و قبل از آن که به خانه رود، هفت بار طواف بیت می‌کرد، آنگاه به خانه و نزد خانواده‌اش می‌آمد تا آن سال که خداوند عزوجل خواست به او کرامت کند و او را رسول و نبی گرداند و آن ماه، ماه رمضان بود و رسول‌الله کما فی السابق به حرا رفته بود، خانواده‌اش هم همراه وی بود، شب مبعث فرا رسید و خدا به پیامبر، کرامت و به بندگانش، لطف فرمود. جبرئیل نزد پیامبر آمد و پارچه‌ای از دیبا در دست داشت و روی آن مکتوبی رقم شده بود.

جبرئیل گفت: بخوان. پیامبر گفت: چه بخوانم؟ جبرئیل مرا آن‌چنان فشرد که مرا به زحمت انداخت و خسته‌ام کرد، پنداشتم که مردم. آنگاه مرا رها کرد و باز گفت بخوان. گفتم: چه بخوانم و این را برای آن می‌گفتم که با من آن‌گونه رفتار نکند که پیش‌تر کرد. گفت بخوان بنام پروردگارت که خلق کرد. پس خواندم، او برفت و من از خواب پریدم و گویا در صفحۀ دل من کتابی نگارش یافته بود.

من که نسبت به شعر و جنون شدیداً کراهت داشتم و ابدا هیچ علاقه‌ای به شاعر و شاعری نداشتم. با خود گفتم نکند دیوانه شده‌ام؟ نکند قریش دربارۀ من چنین گویند، خواستم به بالای کوه روم و خود را پرت کنم و خودکشی نمایم تا راحت شوم. با این قصد بیرون آمدم تا وسط‌های کوه رسیدم، صدایی از آسمان شنیدم که می‌گفت: ای محمد (ص) تو رسول‌الله هستی و من جبرئیل.

سرم را بلند کردم ناگهان جبرئیل را مشاهده نمودم، او به شکل مردی بود که جفت پاهایش را در افق نهاده و می‌گفت: ای محمد! تو رسول خدا و من جبرئیل هستم. ایستاده و به او تماشا می‌کردم، دیدار او مرا از فکری که در سر داشتم مشغول کرد و همچنان ایستاده بودم، نه جلو می‌رفتم و نه به عقب برمی‌گشتم.

خدیجه، کسی به سراغ من فرستاده بود و او مرا ندیده، برگشته بود و من به سوی خانه، راه افتادم و نزد خدیجه آمده و در پهلوی او نشستم. خدیجه گفت: ای ابا القاسم! کجا بودی؟ به خدا سوگند من کسی به سراغ تو فرستادم؛ اما ترا نیافت و برگشت.

محمد (ص) گفت: این «ابعد» مقصود خودش بوده (العیاذ بالله یعنی نفرین شده و دور از خیر) شاعر و یا دیوانه شده. خدیجه گفت: به خدا پناه می‌برم ای ابا القاسم! خدایت با تو چنین نمی‌کند که تو راست‌گو، امانت‌دار، خوش اخلاق، صلۀ رحم کننده هستی، ای پسرعمو شاید چیزی دیده‌ای؟ محمد گفت: آری، آنگاه آنچه دیده بودم برای خدیجه تعریف کردم.

خدیجه گفت: مژده باد و مطمئن باش، سوگند به آنکه جان خدیجه به دست اوست امیدوارم تو پیامبر این امت باشی، پس جامه‌اش را جمع کرد و نزد ورقة بن نوفل رفت که او پسرعموی خدیجه و مردی نصرانی بود و کتاب‌ها خوانده و تورات و انجیل از اهل کتاب شنیده بود. خدیجه ورقه را از ماجرا مطلع ساخت و ورقه گفت: قدوس، قدوس! به خدایی که جان ورقه به دست اوست، ای خدیجه اگر راست گفته باشی ناموس اکبر (جبرئیل) که نزد موسی می‌آمد بر شوهر تو نازل شده و او پیامبر این امت است. به او بگو ثابت و استوار باش. خدیجه نزد رسول‌الله (ص) برگشت و سخنان ورقه را باز گفت و تا اندازه‌ای از غم و اندوه او بکاست. (24)

راوی این حدیث عبدالله زبیر است. از عبید بن عمیر بن قتاده لیثی و عمده‌ترین مضمون آن‌ که دارای غرابت است، این است که پیامبر (ص)، بعثت و وحی و آمدن جبرئیل را امری جدی و واقعی تلقی نکرده؛ بلکه احتمال جنون و شاعری! در خود داده است و این حالت بحرانی و اضطراب و تشویش روحی و روانی را ورقة بن نوفل نصرانی برطرف ساخته و غم و اندوه رسول‌الله (ص) بدین وسیله زایل گردیده است.

دربارۀ عبدالله زبیر برادر عروة بن زبیر، سخنی نمی‌گویم که او از منحرفین و از جمله آتش افروزان جنگ جمل بوده و حتی به تعبیر امیرالمؤمنین (ع) او بوده که پدرش زبیر را از ولای علی (ع) منحرف و دور ساخته است.

اما ابن عمیر، چنان که در کتاب تهذیب التهذیب آمده، او نقال و قصه‌گوی مکیان بوده است (25) و موضوع قصاصین در تاریخ اسلام، داستانی اسف انگیز است و بیش‌ترین ضایعه را در زمینۀ خرافه پراکنی و افسانه‌پردازی، اینان به عهده داشته‌اند و لذا امیرالمؤمنین (ع)، آن‌ها را از مساجد بیرون می‌ریخته است.

حدیث چهارم:

اسماعیل بن ابی حکیم مولی آل زبیر من خدیجه عن ابی عبدالله (ع) قال: «ان امیرالمؤمنین رأی قاصا فی المسجد فضر به بالدره و طرده». امام صادق (ع) فرمود: علی امیرالمؤمنین، نقال و قصه‌گویی را در مسجد دید، او را با تازیانه زد و از مسجد بیرون راند (نگاه کنید به: شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه ج 3، ص 515، چاپ جدید).

روایت کرده: ای پسرعمو! تو می‌توانی موقعی که او (فرشتۀ وحی) نزد تو می‌آید مرا خبر کنی؟

محمد (ص) گفت: چرا نمی‌توانم.

خدیجه گفت: پس حتماً مرا خبر کن.

محمد (ص) گفت: اینک جبرئیل آمده است.

خدیجه گفت: ای پسرعمو! بلند شو بر زانوی چپ من بنشین. محمد (ص) روی زانوی چپ او می‌نشیند. خدیجه گفت آیا باز او را می‌بینی؟

محمد (ص) گفت: آری او را می‌بینم.

خدیجه گفت: بلند شو، روی زانوی راست من بنشین. او روی زانوی راست خدیجه می‌نشیند، خدیجه گفت باز او را می‌بینی؟ محمد (ص) گفت: آری او را همچنان می‌بینم. خدیجه گفت: این بار بلند شو در دامن و آغوش من بنشین باز او را می‌بینی؟

محمد (ص) گفت: باز او را می‌بینم. خدیجه مقنعه و روسری از سر خود برمی‌دارد و از محمد (ص) می‌پرسد: آیا همچنان او را می‌بیند؟ محمد (ص) می‌گوید: نه، دیگر رفت و او را نمی‌بینم. خدیجه گفت: ثابت و استوار باش و مژده باد که او فرشته است و شیطان نیست. (26)

راوی این حدیث اسماعیل بن ابی حکیم است و مضمون آن چنانکه خواندید، داستانی و اسطوره‌ای است و در آن صحبت از این است که گویا پیامبر (ص) نگران بوده که شیطان به جای فرشته بر او نازل می‌شود و این نگرانی را خدیجه به آن صورت که یاد شد، برطرف کرده است!

اسماعیل بن ابی حکیم از موالی و غلامان آل زبیر بوده و ما به همین سبب در اعتبار و صحت حدیث او تردید داریم و پیرامون ضعف محتوا، مطالب دیگری می‌توان عنوان کرد که برای رعایت اختصار از ذکر آن‌ها می‌گذریم.

حدیث پنجم:

یحیی بن ابی کثیر از ابو سلمه از جابر بن عبدالله از پیامبر (ص) نقل کرده که در حرا مجاور بودم، وقتی عبادتم به پایان رسید از کوه پایین آمدم، به بطحا که رسیدم صدایم کردند. سمت راست، چپ، جلو و پشت سرم را نگریستم، چیزی ندیدم. بالای سر خویش را نگاه کردم. او (جبرئیل) را دیدم بر عرش نشسته، میان آسمان و زمین، ترسیدم. ابن مثنی گفت:

علت ترس آن بوده که پیامبر (ص) غافلگیر شده بود. با خدیجه دیدار کردم و گفتم مرا بپوشانید و آب بر سر و صورت من بریزید. آنگاه «یا ایها المدّثر» نازل شد. (27)

نظیر این حدیث را نیز ابو کریب از جابر بن عبدالله آورده است. (28)

راویان احادیث مورد اشاره عبارت‌اند از: ابو سلمه، یحیی بن ابی کثیر، ابو کریب و جابر. در اعتبار و وثاقت جابر سخنی نداریم؛ لیکن کلام در کسانی است که حدیث را بدو منسوب داشته‌اند.

ابن حجر دربارۀ ابو کریب می‌نویسد: او همان محمد بن علاء بن کریب کوفی است، ولی ما شخصی با مشخصات مزبور در کتاب وی نیافتیم و ظاهراً محمد بن کریب هاشمی، جز ایشان است که در محمدون آورده است.

و مراد از ابو سلمه به قرینه روایتش از جابر بن عبدالله، پسر عبد الرحمن بن عوف است و او به نقل ابن حجر در حکومت سعید بن العاص از سوی معاویه، قاضی مدینه بوده و پدرش از اعضای شورای شش نفره است که به طور مسلم بافتی انحرافی داشته است.

و یحیی بن ابی کثیر، کسی است که ابن حبان او را مدلس می‌شناخته است و گفته‌اند از انس و دیگر صحابه چیزی نشنیده و ابو حاتم گفت: او اصلاً احدی از صحابه را ندیده؛ جز انس را که فقط یک‌بار او را دیده و چیزی از او نشنیده است. (29) و مضمون حدیث نیز از حیث غرابت و شذوذ، دست ‌کمی از احادیث قبل ندارد، زیرا:

اولا: در این حدیث صحبت از غافلگیر شدن پیغمبر به هنگام بعثت، به میان آمده که صحیح نمی‌باشد و مخالف نصوص صحیح و قطعی است، مشعر بر آن که پیغمبر (ص) در هنگام بعثت و قبل از آن، آثار و نشانه‌هایی دیده و آمادگی کامل برای دریافت رسالت داشته است.

ثانیا: آیات نخست سورۀ مدثر، ربطی به ترس و اضطراب پیامبر (ص) ناشی از وحی و بعثت نداشته و منهای این سلسله روایات مخدوش، معنایی روشن دارد.

جمع‌بندی بحث:

در این‌جا به عنوان جمع‌بندی بحث، نکته‌ای را خاطرنشان می‌سازم و سخن را به پایان می‌برم.

خصومت کافران و مستکبران با اسلام و رسول اکرم (ص) آن‌گونه که آیات قرآنی در مورد موضع‌گیری برخی از اهل کتاب و پیروان شجرۀ خبیثۀ اموی، یادآور است همواره به صورت جنگ، توطئه و تخریب فرهنگی در تاریخ بشریت مطرح بوده است.

به اعتقاد ما، صلیبیان، صهیونیست‌ها و احزاب اموی و مروانی و عباسی و دیگر همپالگی آنان (سلاطین اسلام‌پناه)! در عصر حاضر گاهی به صورت جنگ و برخورد نظامی و دیگر بار و عمدتاً از طریق استعمار نو و تخریب فرهنگی، به طور مدام با اسلام و بنیان‌گذار آن درگیر بوده و هستند.

این اتحاد شوم مثلث که مرکب از عوامل و دشمنان داخلی و خارجی اسلام است، همگی از دین وام گرفته و به اصطلاح از انبیاء الهی خرج کرده و می‌کنند. صلیب‌ها از حضرت مسیح (ع)، صهیونیست‌ها از حضرت موسی (ع) کلیم و بالاخره امویان از اسلام و محمد رسول‌الله (ص) خرج کرده‌اند. اما هر کدام یک جریان صرفاً سیاسی‌اند که به هنگام لزوم رویاروی تعالیم مسیح و موسی و محمد -صلوات الله علیهم اجمعین- ایستاده و اساسی‌ترین برنامه و خط‌مشی آنان را تباه ساخته‌اند.

سلسله احادیثی که در بخش مربوط به بعثت رسول اکرم (ص)، در این مقاله مطرح کردیم نتیجه نبرد و ستیز فرهنگی و فکری‌ای است که مستشرقان خدمتگزار استعمار و سیاست‌های صلیبی‌گرایانۀ غرب از یک سو و حدیث فروشان اموی از دیگر سو، دست در دست هم داده این فاجعه را در تاریخ و سیره به وجود آورده‌اند. بررسی نشانه‌های این اتحاد مثلث، کاوش مستقلی را ایجاب می‌کند.

در این‌جا کافی است توجه کنیم که اولاً: راویان احادیث مزبور چنان‌که به اندکی از بسیار اشاره کردیم، عمدتاً جیره‌خواران و غلامان حلقه‌به‌گوش امویان و مروانیان‌اند. ثانیاً: قهرمانان این سلسله احادیث داستانی و افسانهای اصولاً نصرانی‌اند. ثالثاً: در احادیث منقول از قول و رقة بن نوفل نصرانی، رد پای صهیونیست‌ها و یهودیان سوداگر، نیز باقی مانده است؛ زیرا با اینکه او ظاهراً مسیحی و نصرانی بوده است، صحبت از موسی بن عمران پیامبر یهود به میان آورده است و معلوم نیست چرا او عیسی را فراموشی کرده و یا این که چون دروغ‌گو حافظه ندارد، یهودی جعال حدیث هرچند به نام ورقه دانای عرب، ناخودآگاه، رد پا بجا گذاشته است.

پانوشت‌ها:

1. ابوجعفر محمد بن جریر طبری، تاریخ الطبری، ج 1، ص 522 دار الکتب العلمیه، بیروت، چاپ دوم، 1408 ه.

2. همان کتاب، ص 345.

3. سید محسن امین عاملی، اعیان الشیعه، ج 1، ص 231، چاپ 1403 ه دار التعارف، بیروت.

4. سید شریف رضی، نهج‌البلاغه، خطبه قاصعه، شماره 192.

5. محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج 11، ص 56 چاپ افست، مؤسسه الوفا، بیروت 1403 ه.

6. همان کتاب، ج 18، ص 262.

7. ابو علی فضل بن حسن طبرسی، مجمع‌البیان، ج 10، ص 384، چاپ صیدا، افست دار احیاء التراث العربی 1379 ه.

8. جعفر مرتضی العاملی، الصحیح من سیرة النبی الاعظم، ج 1، ص 234، چاپ قم 1400 ه.

9. تاریخ الطبری، ج 1، ص 529.

10. تاریخ الطبری، ج 1، ص 531.

11. ابن حجر عسقلانی، تهذیب التهذیب، ج 9، ص 448، چاپ افست، دار صادر، بیروت.

12. همان کتاب، ص 450.

13. همان کتاب، ص 451.

14. ابوالعباس احمد بن محمد، معروف به ابن خلکان، وی‌ات الاعیان، ج 4، ص 178، چاپ دار صادر، بیروت.

15. محمدعلی مدرس، ریحانة الادب، ج 2، ص 399، چاپ خیام.

16. ابن ابی الحدید، شرح نهج‌البلاغه، تحقیق محمد ابو الفضل ابراهیم، ج 4، ص 63 و 64، چاپ مصر.

17. بحارالانوار، ج 46، ص 143.

18. الصحیح من سیرة النبی الاعظم، ج 1، ص 221.

19. تاریخ الطبری، ج 1، ص 532.

20. ابو سعد عبد الکریم سمعانی، الانساب، ج 8، ص 206، چاپ 1397، حیدرآباد.

21. آیت اللّه سید ابو القاسم خوئی، معجم رجال الحدیث، ج 10، ص 226، چاپ نجف اشرف.

22. تهذیب التهذیب، ج 5، ص 252.

23. -نگارنده در تفسیر سوره الضحی تحقیقی ویژه دارد که طی آن، این مساله نیز کاملاً بررسی شده است.

24. تاریخ الطبری، ج 1، ص 533.

25. تهذیب التهذیب، ج 7، ص 71.

26. تاریخ الطبری، ج 1 ص 533.

27. همان کتاب، ص 534.

28. همان کتاب و همان صفحه.

29. تهذیب التهذیب، ج 9، ص 420، ج 11، ص 269، ج 12، ص 115.

منبع: نورمگز

Print
712 Rate this article:
No rating

Leave a comment

Name:
Email:
Comment:
Add comment

ادبیات

معارف

دیگر علوم انسانی

ارتباط با ما


چارت سازمانی
نشانی:تهران, خیابان بهارستان , خیابان صفی علی شاه , کوچه درویش , پلاک 6 تلفن: 02177687441
تلفن و تلگرام مسوول ثبت نام کارگاه ها: 09399990190

Bayat.Dr@gmail.com :مدیر سایت

همکاری با ما


هر بزرگواری که تخصصی مرتبط با علوم انسانی شیعی داشته باشد (دانشجوی ارشد به بالا)، پس از مصاحبه‌ای کوتاه می‌تواند نوشته‌هایش را در این سایت منتشر کند و به شرط پرکاری صفحه‌ای شخصی در سایت داشته باشد.

هدف و روش ما


ما هر گونه تعصب و پیش داوری را مانع کار علمی می‌دانیم. نام‌ها و عناوین و نیز اقوال مشهور راه را بر نقد و مطالعۀ علمی ما نمی‌بندد.

ما بهترین راه دفاع از عقیده را کار دقیق و درست علمی می‌دانیم.

دربارۀ ما


گروهی دانشجویی هستیم که دربارۀ ادبیات و فرهنگ شیعی تحقیق می‌کنیم. دامنۀ تحقیق ما تمام علومی است که به نحوی می‌تواند به ادبیات و فرهنگ شیعی کمک کند؛ علومی مثل قرآن و حدیث، تاریخ، کلام، عرفان، فلسفه، هنر و ...

کلیه حقوق این وب سایت متعلق به به سایت سلیس می باشد.

طراحی شده توسط DnnTeam.com